اندر احوالات هفته گذشته
سلامی به گرمی روزهای گرم خرداد،پسر گلم ببخشید که اینقدر دیر به دیر میام و وبلاگتو به روز میکنم .این روزا حسابی سرم شلوغه از طرفی کارای اداره زیاد شده و بابایی هم یه پروژه داده تا براش انجام بدم و واقعا تو اداره وقت کم میارم . وقتی هم میام خونه اینقدر کار هست که دیگه نمیتونم فکرمو جمع کنم . از هفته پیش برات مینویسم . هفته گذشته تعطیلات ١٤و١٥خردادرو داشتیم .منم شنبه رو مرخصی گرفتم تا ٥روزکنار هم خوش بگذرونیم .پنجشنبه مامان جون به همراه عرفان اومدن خونمون تا دایی عرفان جوجو هاتو ببینه.راستی نگفتم که سه شنبه ٩/٣/٩١ بابایی دو تا جوجه یک روزه رسمی برات خرید تا حوصله ات سر نره .البته چون عمو داود هم خریده بود و تو با دیدن اونا عاشقشون شده بودی برات خرید. عصری هم رفتن خونه تا برای فردا حاضر شیم .قرار بود جمعه بریم طالقان همراه خاله مریم و بابا حون.جمعه ١٢/٣/٩١ صبح زود رفتیم سمت طالقان حدود ظهر رسیدیم و بعد از نماز بساط کباب رو اماده کردیم .بعد ناهار تو و عرفان رفتین سمت رودخونه و کلی آب بازی کردین .٣ تا ٤ بار لباستو عوض کردم و حسابی دلی از عزا دراوردی و با دایی عرفان کلی گل بازی و اب بازی کردی .شب وقتی برگشتیم یکی از جوجه ها مریض شده بود و گریه میکرد .بابای گفت که احتمالا رفتنیه من که خیلی ناراحت بودم براش کلی دعا کردم که فایده نداشت و صبح زود دیدیم که مرده و دوستش مرتب صداش میزد و جیک جیک میکرد .خلاصه خیلی دلم گرفت و اون روز حوصله هیچ کاری نداشتم و خیلی ناراحت بودم.شنبه ظهر هم عزیز برای عمو داود آش پشت پا پخته بود و ما هم رفتیم ظهر پایین .من اصلا حالم خوب نبود و از خستگی دیروز و هوای گرم و ...حالت تهوع و سردرد داشتم. یکشنبه خونه بودیم و فقط شب برای تبریک روز پدر به خونه آقا رفتیم.دوشنبه هم ظهر به پیشنهاد بابایی که روز خودش بود ناهار لوبیا پلو درست کردیم با هم دیگه و رفتیم پارک نهج البلاغه .فکر نمیکردم جا گیرمون بیاد ولی پارک حسابی خلوت بود و یه آلاچیق دنج پیدا کردیم و تا بعد از ظهر اونجا بودیم .بعدش رفتیم پارک پردیسان و تو کلی جوجو و هاپو و ..دیدی .اونجا نزدیک بود اقا لک لک دستتو گاز بگیره که خدا رحم کرد.ساعت ٦ بود که اومدیم خونه و حاضر شدیم تا بریم خونه مامان جون .اونا همشون روزه بودن و ماهم برای افطار رفتیم .خاله کلی هنرنمایی کرده بود و یه کیک با تزیین خیلی فوق العاده پخته بود. بابا جونم یه کیک با تزیین آکواریوم وماهی خریده بود که تو با دایی کلی سر ماهی های کیک جنگ کردی و به خیر گذشت و جفتتون کوتاه اومدین.فرداش رفتیم برای جوجه تنها شده یه همدم خریدیم .این دفعه یه جوجه ماشینی زرد خوشگل .اولش نمتونستن با هم کنار بیان و با هم میجنگیدن و لی کم کم به هم عادت کردن و شبا روی هم میخوابن
اون شب خیلی خوش گذشت و مثل مراسم تولد باباجون پشت میز نشست و کادوهارو باز کرد وکیک هم برید .عکساش تو دوربین مامان جونه .اگه شد برات میذارم.پنجشنبه ١٨/٣/٩١ هم مامان جون دایی رضا و بچه هاشو دعوت کرده بود برای پاگشای نرگس که ماهم رفتیم .شب هم پیش دایی عرفان موندیم .تو از ذوقت خوابت نمیبرد و مدام میرفتی سراغ دایی عرفان .ساعت ٢ خوابیدیم و تو سر ساعت ٦ بیدار شدی وحسابی مامانو کلافه کرده بودی.فهمیدم که اگه جات عوض بشه بد خواب میشی.دیگه از جزییات که بگذریم دیشب شب تولد تو بود یعنی سه شنبه ٢٣/٣/٩١ منو بابایی بعد از ظهر همراه با تو رفتیم خونه عموداود تا بابایی مقدمات استقبال از عمو (پلاکارد و ریسه و...) را فراهم کنه آخه عمو مکه بود و امروز صبح ساعت ٦.٣٠ برگشتن .تو هم رفتی پیش بع بعی و حسابی شاد بودی .بعد هم منو بابایی به مناسبت تولدت بردیمت رستوران تا بلکه یه کم اشتهات باز بشه .آخه پسرم حدود یه هفته هست که خیلی شکمت کار میکنه و مامانی کم کم داره نگران میشه .اونجا وزنت کردم ٧٠٠/١١ بودی و تو این یه هفته حسابی لاغر شدی.بهت میگفتم امیرعلی تولدت مبارک و تو شروع میکردی شعر تولد میخوندی و باهاش دست میزدی.موقع برگشت هم دلت نمیخواست بیای خونه و تا خونه با جیغ های بنفشت حسابی خودی نشون دادی که حرف حرف منه (البته ما که نمیذاریم که لوس بشی)


اندر احوالات هفته گذشته
